خرید بک لینک

تا نگویند که مستان ز خدا بی‌خبرند!

تا نگویند که مستان ز خدا بی‌خبرند! پدری بود که دخترشو می‌فروخت, یه روز دختره فرار می‌کنه و به شیخی که حاکم اون شهر بود,پناه می‌بره. شیخ به دختره دلداری میده,میگه نترس من مواظبت هستم. شب وقتی دختره می‌خواد بره تو اتاقش بخوابه, می‌بینه شیخ با بدنی لخت از دختره تقاضا می‌کنه که با هم شب رو سر کنن. دختره از کاخ فرار می‌کنه. تو جنگل,یه کلبه می‌بینه که کنارش چند تا پسر نشستن دارن مشروب می‌خورن. ساقی دختر رو میارتش کنار آتیش.

برچسب: نویسنده: حدیث افشاری تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 13:50

صفحه بندی