افْهَم...
اِفْهَم... روزی شخصی از قبرستان عبور میکرد، دید یک نفر مرده و مردم جمعاند و آخوند مشغول تلقین هست و میگوید : اِفهَم... اِفهَم... (بفهم، بفهم!) رهگذر را خنده آمد. گفتند : از چه روی میخندی، که وقت گریه هست؟ گفت : آنکه درون قبر است همسایهی ما بود 70 سال، به زنده بودنش هرچه تلاش کردم نفهمید، اکنون شما میخواهید به مردهی او بفهمانید!؟ آخوند گفت: این ما بودیم که نمی خواستیم و نگذاشتیم بفهمد!حالا که مُرده،خیالمان راحت شده که دیگر نمی تواند
برچسب:
نویسنده: حدیث افشاری
تاريخ: پنجشنبه
18 ارديبهشت
1399 ساعت: 4:20