یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ - 16:23 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
لطیفههای شهر هرت-۱
یک هرتشهری میره سینما .فیلم ترسناک نشون میدن. همه فرار می کنن به جز هرتشهریه .
بهش میگن : تو چرا فرار نکردی ؟ میگه : به من دست نزنید من ...دم!
***************
شعرنو شهرهرت : تو سیب سرخ کدامین درخت پرتقالی که هر دانه انارت به سرخی گیلاسهای درخت موز است ، ای گلابی من!!
***********************
یه هرتشهری با خانوادهاش میره پیك نیك .زنش میگه: بشینم زیر اون درخت خوبه.
میگه : نه همین وسط جاده پتو بنداز امن تره.!!
زنش میگه: اینجا ماشین میزنه.
خلاصه بعد از كلی جر و بحث میندازن وسط جاده. بعد می بینن یه كامیون داره میاد طرفشون .
هر چی بوق میزنه اونا از جاشون تكان نمی خورن .كامیونه هم فرمونو می پیچونه میره تو درخت.
هرت شهریه به زنش میگه :
دیدی گفتم ؟! اگه الان زیر درخت بودیم مرده بودیم!!
************************
هرتشهریه میره استخر ... یارو بهش میگه : آقا برو اونور می خوام شورتمو عوض كنم ...
هرتیه میگه: بكش پایین بابا .من فیلم سوپر زیاد دیدم!
**************
از یک هرتشهری میپرسن : این چه آهنگی است که وقت بردن عروس می خونن؟
میگه : ما در عروسی یه شعری می خوندیم، الانا دیگه فقط آهنگشو میزنن.
می پرسن :خوب چی می خوندید؟ هرتیه میگه:
اونی كه تا دیروز نمی داد...دیدید داد...دیدید داد!!
****************************
به هرتشهری میگن : چرا میری دستشویی در رو نمی بندی ؟
میگه: می خوای در رو ببندم بیای از سوراخ در نگام کنی؟!!
*************************
یه هرتشهری با دوست دخترش توی ماشین بودن. می بینن جلوتر ایست بازرسیه.
به دختره میگه :پیاده شو .بعد از ایست بازرسی بگو تجریش که من دوباره سوارت کنم .
بعد از ایست بازرسی دختره یادش میره میگه :ونک ! هرتیه میگه :
شرمنده، مسیرم نمی خوره!!
*************************
هرتیه میره جبهه .بعد از ۲ روز میاد .بهش میگن :چرا انقدر زود اومدی؟ میگه :
بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی می کنن!!
**********************
هرتیه در دانشگاه تاریخ می خونده.
ازش می پرسن :رشته ات چیه؟
میگه: مهندسی اموات!!
*******************
به بچهای میگن :شغل پدرت چیه؟
خجالت می كشه بگه آخونده. میگه :
پدرم كمربند مشكی قرآن داره!!
**************************
هرتیه میره دستشویی .هرچی زور میزنه هی آروغ میزنه .با خودش میگه : ن
کنه برعکس نشستم!!
********************
یه عدهای هرتشهری داشتن با لگد میزدن توی شكم همدیگه. یكی رد میشه میپرسه:
شما دردتون نمیگیره؟ یكی از اونا همین جور كه میزده میگه:
نه! پوتین پامونه!...
*************************
یه روز آشغالی میاد دمه خونه هرتیه میگه : آشغال دارین؟
هرتیه داد میزنه: خانوم توی خونه آشغال داریم ؟
زنش میگه: آره داریم .
هرتیه میگه: آره خودمون داریم، نمیخوایم !
***************************
هرتیه به خدا میگه :چون ابر میفرستی بارون نمییاد ،منم وضو میگیرم، نماز نمیخونم!!
****************************
پدر هرتيه توی آتیشسوزی میمیره .در مغازش مینویسه :
" به علت پدرسوختگی مغازه تعطیل است."
***************************
هرتيه میره توی كوچه بنبست فكر می نه آخر دنیاست خودكشی میكنه!!
***************************
هرتيه از آسمون خراش میفته پایین .مردم دورش جمع می شن می گن :چی شده؟
تركه می گه :هیچی بابا . پوز آسانسورمونو زدم !!
***********************
هرتيه نون میخره از جلو لواشی رد میشه میبینه نونها دارن توی دستگاه میچرخن .میگه:
اقا چقدر میگیری این نون منم یه دور سوار بشه؟
برچسب:
نویسنده: حدیث افشاری